غزلی از شاعر عین الدّین روستایی

آن چه مي خوانيد قطراتي است به جا مانده از سرشك قلمي استوار كه تعهّد و ذوق ادبي را درهم آميخته و تركيبي موزون از سوز و گداز و هنر شاعري را رقم زده و هر مصرع و بلكه هر كلمه اش به راستي حاكي از پيوندي است ناگسستني ميان احساس و عرفان، كه در طبعي لطيف، سخنی برآورده است يادآور غزل هاي طبع نواز حافظ لسان الغيب. و اين گونه است كه ازعين الدّين قرّة العيني ساخته و روستايي را تجسمي گردانده از سخن داني حافظ براي روستا:

اي خوش آن دوست كه در وقت غمم ياد كند / بـــه صـفـــاي قدمي جان مرا شاد كند
اي خوش آن كوبه دعايي زِ دَمِ همت خويـش / يك دم از عـاشق دل خسته ی خود ياد كند
رنگ آبــــــاد نگيرد دل ويرانــه ی ‌مـــــــا / تــا نــه شمــشاد قدت باغ دل آباد كند
خاطرش رنــگ تكدُّر نپـــذيــرد هــــرگز / بـــسته ی بـند غــمي کاو زغم آزاد كند
داد خـويش از در او مي نبَرم بــر در غيــر/ آن بــــت سنگدل ار خود همه بيداد كند
نـه غـريب اسـت اگر عمر به كابــين طلـبد/ نوعروسي كه چنين عشوه به داماد كند
يوسف از عادت ديرينه نگردد هيهات / تــا چه افيون لبت با من معتاد كنــد

——-

ویراستار: مسعود دبیری

شیخ عبدالعزیز روستایی

شیخ عبدالعزیز فرزند علی نقی فرزند محمّد احمد بلغانی دوازدهم شهریور ۱۳۰۱ شمسی در بلغان به دنیا آمد. پدربزرگ وی، شیخ محمّداحمد خنجی، از نوادگان شیخ عبدالسّلام خنجی عالم شهیر خنج است. نَسَب شیخ عبدالسّلام با سه واسطه به عبّاس بن عبدالمطّلب عموی پیغمبر صلوات اللّه علیه و آله می رسد.

او تحصیلات علمی را نزد پدرش و مکتب دار بلغان آغار نمود و قواعد صرف و نحو عربی و نیز دستور زبان هندی را فرا گرفت. در خوش نویسی تبحّری تمام یافت؛ چنان که آثار باقی مانده از ایشان مؤیّد این معناست.
پس از تکمیل مراتب علمی، به مقام مکتب داری رسید و عهده دارتعلیم و تربیت کودکان روستا گردید. قرآن، مبدا و معاد، گلستان و بوستان سعدی، دیوان حافظ، فلکناز و حیدربگ از جمله موادّ درسی مکتب خانه بود. با تشکیل مدرسه ی ابتدایی و برچیده شدن مکتب خانه، وی به شغل نجّاری روی آورد.

شیخ در ده سال آخر عمر به علّت سکته مغزی خانه نشین گردید و سرانجام در روز بیست و یکم مهرماه ۱۳۷۸ دار فانی را وداع گفت. آثار باقی مانده از ایشان عبارت است از:

  1. منظومه ی موش و گربه مشتمل بر ۳۶۳ بیت
  2. قصیده ی قیر و کارزین مشتمل بر ۷۲ بیت
  3. قصیده ی دنیای ناپایدار مشتمل بر ۷۰ بیت
  4. غزل می صهبا مشتمل بر ۴ بیت

غزل می صهبا
بیا ساقی قدح در ده شرابی از می صهبا / چنان مست و خرابم کن که نشناسم زسر تا پا
مرا در مکتب عشق از بلای غم خلاصی ده / که نقشی برکشم در لوح دل از عهد و پیمان ها
مشو از مردم این دوره غمگین، زار و افسرده / مکن ای روستایی از غم دنیا شکایت ها
نشین در کنج خلوت از برای خود تفکّر کن / که تقدیر ازل شد گردش دنیا و مافیها

موش و گربه
شیخ عبدالعزیز این مثنوی را در ۳۶۳ بیت سروده است. وی در آغاز مثنوی می نویسد:

«خوانندگان محترم، آغاز حکایت موش و گربه خیلی جالب و حیرت انگیز است، ولی در پایان از بی وفایی دنیای ناپایدار و زمانه ی بی اعتبار و نفس امّاره ی سرکش که عدوّ روح است، برمثال موش گفتار گردیده که همیشه جنس انبار دل – که از خیر و تقوا و عبادت است- تاراج می نماید، و حکایت “موش و گربه” نام گذاشته ایم.»

برای آشنایی خوانندگان گرامی بخشی از ابیات آغازین و پایانی منظومه ی موش و گربه درپی می آید:

شکرلله خالق یزادن / رازق جمله عالم و انسان
حال این دوره شکر می باید / نعمتش گشته وافر و افزان
می کنم تازه قصّه ای آغاز / گرچه ناشکری است گفتن آن
گفتن بنده از خدا عفو است / چون بود یادبودی از دوران
قصّه ی موش می کنم آغاز / چون خدا داده است حکم بر آن
آن محمّدعلی احراری / آن که هست او زخواجه ی بلغان
جوجه انبار کرده هشت صد من / حال یک دانه ای نمانده از آن
جمع کرده است اسکناس کویت / لیک این جاست از ضررزدگان
نه محمّدعلی ضرر کرده / همه از دست موش سرگردان
………….
اوّل قصّه شُکر حق گفتم / ثانیاٌ فتنه های این دوران
از اذیّات موش و جنگ و جدال / عبرتی بهر مردمان زمان
چند بیتی دگر نصیحت و پند / گشت انجام آن به شرح و بیان
ای خدایا کریم بی چونی / تو بصیری و سمیعی و سبحان
اوّل و انتهای این قصّه / هر چه گفتار گشته است و بیان
غیر حق هر چه گشته ام ناطق / عفو فرما زبنده ی نادان
ماه شعبان چون گشته این گفتار / در امیدم من از مَه رمضان
سنه ی الف و سیصد و هفتاد / نه دگر به انتهایش خوان
هر که خواند دعا طمع دارم / چون که هستم زفعل خود حیران
زعصیان چو کوه برد و سست / یا الهی به بنده رحمی کن
بنده عبدالعزیز محزونم / خاکروب قدوم درویشان
یا الهی به مؤمنین رحمی / مؤمنات و برادر و یاران
باز خواننده و نویسنده / مستمع گر دلش شود جوشان
باز خوانید از درود و سلام / بر محمّد و اهل و اصحابان
انتهایش تحیّت و صلوات / ختم شد بر گزیده ی یزدان
من اقلّ کم ترین عبادالله / ساکنم هم زصادره ی بلغان
یا الهی به مؤمنین رحمی / مؤمنات و برادر و یاران

شیخ عبدالعزیز در پایان حکایت طولانی موش و گربه می نویسد:

« مختصراً به نظم آورده ایم تا برای رواج بازار فهم عامیان مبتدی از آغاز آن دلپذیر و از موعظه ی آن مستمع و از شرح آن منتفع گردند و لذا آقایانی که صدرنشینان مرتبه ی بلاغت و دقیق اندیشان دفتر معنی می باشند برای مطالعه تصادفاً مرئی گردد، امید است که به نظر پسند و به خاطر دریامتقاطر دانشمندان مزبور سهوی و یا نقصانی مشاهده شود، به دیده ی مهر مظاهر عفو منصرف گشته و مستدعی است که حقیر گوینده را به دعای خیر یادآور فرمایند.»

——-

ویراستار: مسعود دبیری

خواجه حسینعلی بلغانی

حاج حسین علی محمّدكریم بن محمّدتقی بن خواجه محمّدشریف بلغانی، پدر میرزامحمّد خطّاط بلغانی، اشعار فراوانی سروده كه قسمتی از آن در سینه ها جای گرفته و بخش زیادی از آن نیز متأسّفانه به علّت عدم كتابت، در لابه لای زمان گم شده است. آن گونه که از اشعار باقی مانده ی وی برمی آید، ایشان شیفته ی پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله وسلّم بوده و آرزوی دیدن آن حضرت را داشته است.

حاج حسین علی بلغانی بیش از ۶۰ سال عمر کرده و حدود سال ۱۲۷۰هجری شمسی از دنیا رفته است.

میرزامحمّد خطّاط بلغانی (بنا به گفته ی فرزند ایشان آقای حسین علی دبیری، در بین سال های ۱۳۲۰ و 1321شمسی به علّت بیماری حصبه یا وبا در خرمشهر وفات یافت) از فرزندان حاج حسین علی بلغانی بوده است. میرزامحمّد دانش فراوان و خطّ خوش و زیبایی داشته و شاگردان زیادی تربیت کرده است. به همین دلیل شیخ عین الدّین كوكبی – که به همراه گروهی دیگر، از طرف احصائیّه برای ثبت و صدور شناسنامه به منطقه آمده بودند- لقب دبیر را به ایشان اعطا و شهرت دبیری را برایشان ثبت كردند.

اینک بخشی از اشعار ایشان:
روم در مـكّه گاهی در مدینه/ مرا مهر خدا دارم به سینه
حسین دیــدار پیـغمبر ببینـد/ تمنّای مرا آخـر همینه
شفق شد كه طلوعش روشنی داد/ به سر دارم هوای سرو آزاد
حــسین دیــدار پیغمبر ببیند/ بگو كلّ جهان یك سر بَرَد باد

هنگامی كه حاج حسین علی برای سفر حج پا به کشتی می گذارد تا عازم مكّه شود، چنین می سراید:

خـداوندا كــه من حـمل غُرابم/ گــناه دارم ولی بنویس ثوابم
عــریضه كرد حسینی با خداوند/ نمی دانم چـه آیــد در جوابــم
كدام باغی است كه میوه ش كم نمیشه/ چرا شیر و عسل درهم نمیشه
قدِ رعــنای دلـــدار حــسینـی/ چــو سرو ناز اصلاً خم نمیشه
شــوم قربان امـر پاک یــزدان/ بَرم فرمان او هم از دل و جان
اگر پرسند او اهل كجا بود/ بــگو حاجی حسین خوّاج بلغان
“تبارك” خفتن و “یاسین” سحرگاه/ بخوان توبه، به حق عذر از خدا خواه
شود ضــامن حــسین بالِغانی/ محمّد در صف محشر، شفاخواه

شماری از بزرگان روستا مي گويند نام گذشته ی بلغان “بَلاغون” بوده است و بعضی نیز بر اين باورند كه بلغان در قديم “بالِغان” نام داشته است. شاعر در بیت پایانی اشاره ای به نام قدیم بلغان داشته و شايد هم به دليل وزن و آهنگ، بلغان را به صورت بالغان آورده است.

——-

ویراستار: مسعود دبیری

خواجه ابوطالب بلغانی

«خواجه ابوطالب بن محمّدحسین بن جعفر بلغانی» از شعرای معروف بلغان در دوره های افشاریه و زندیه است. پدر ایشان خواجه حاج محمّدحسین از ثروتمندان و خیّرین بلغان بوده که بخشی از ثروت خود را وقف امور خیریه نموده است. آب انبار حاج محمّدحسین در مجاورت مسجد حاجی ملّا به سرمایه ی ایشان ساخته شده و به یادگار مانده است؛ برکه ای که گنجایش حدود یک میلیون لیتر آب را دارد و از آن زمان تاکنون منبع مهمّ تأمین آب شرب بلغان بوده است.

خواجه ابوطالب برادری به نام « تراب » داشته و خواهرش نیز همسر خواجه عبدالصّمد بلغانی کدخدای بلغان بوده است. عبدالرّزّاق رزّاقی نیا بن محمّدکاظم بن عبدالرّزّاق بن محمّدکاظم بن تراب بن محمّدحسین بن جعفر بلغانی از بازماندگان این خاندان است.

اشعار خواجه ابوطالب در گذر زمان از بین رفته و تنها شعری که از وی باقی مانده در ستایش خداوند جهان آفرین و نعت حضرت رسول حبیب ربّ العالمین در ۴۷ بیت است که از این قرار است:

در ستایش خداوند جهان آفرین و نعت حضرت رسول حبیب رب العالمین
حمد خداوند جهان روز و شبم کار آمده / بر جمله جرم بندگان غفّار ستّار آمده
حیّ علیم است و قدیر، نه مثل، نه شبه و نظیر / وان آگه از ما فی الضّمیر دانای اسرار آمده
از صُنع خلّاق جهان، کشتی به دریا شد روان / ماه ارغوان گشته عیان، جاری به انهار آمده
لوح و قلم، کون و مکان، هفتم زمین، نه آسمان / با جمله اشیا اندر آن، از صُنع جبّار آمده
وحش و طیور، رمل و حَجَر، با فطر و افطار و شجر / در ذکر حیّ دادگر، جمله به گفتار آمده
در قعر دریا ماهیان، اندر سما روحانیان / با جمله اشیای جهان، دایم به اذکار آمده
بگشای چشم خود نگر، ارض و سما نه بحر و بر / یک چیز ناید در نظر، غافل ز دادار آمده
جز آدمی در شکر نوم، بگذشته بر او لیل و یوم / هرگز نکرده ذکر صوم، گشتن پدیدار آمده
رو در کلام حق ببین از فضل ربّ العالمین / جنّات عدن خالدین، در شأن ابرار آمده
هم دوزخ و نار و جحیم با جمله عذاب الیم / از قهر قهّارعظیم در شأن کفّار آمده
هرکس برای حق بتاخت نعمت به هرعالم بیافت / وان کس زحُکمش رخ بتافت در دو جهان خوار آمده
نمرود مردود ذلیل انداخت در آتش خلیل / آن آتش از صُنع خلیل ریحان گلزار آمده
فرعون چو برگشت از خدا، موسی فرستاد او عصا / نامد چو در راه خدا، غرقش به دریا آمده
اقوام لوط از گمرهی، کردند فساد و ابلهی / از هیبت و قهرالّلهی شهرش نگونسار آمده
با این همه عصیان ما، بهر رضای مصطفی / هنگام فضلش از عطا اشجار زخّار آمده
هر موی من گردد زبان، شکرش بگویم هر زمان / یه شمّه نتوانم از آن، گفتن که اظهار آمده
از بهر حمد آن حَمَد، گویم درود بی عدد / بر معدن جود و خرد، کش نام مختار آمده
آن شافع روز جزا فاضل ترین انبیا / کش در کتاب های خدا اوصاف بسیار آمده
تاج لَعَمرُک برسرش، خلعت لَولاک در برش / کلّ خلایق چاکرش سرخیل ابرار آمده
آن طوطی شکّرشکن چون لب گشادی بر سخن / شد محفل گل در چمن بر خیل بیزار آمده
از مُعجز فخر بشر، اشجار خشک آورد ثمر / انگشت او شق شد قمر، آهو به گفتار آمده
سلطان بحر مَن عَرَف، شاه سریر لو کَشَف / او گوهر است آدم صدف چون دُرّ شه وار آمده
شمس ضحا بُد فی السّماء غوث و ابد فی السقاء / بدرالیها فی الدُّجا، ملّاح انوار آمده
با آن همه جور و ستم کاو دید از آن قوم دژَم / از بهر الطاف و کَرَم رحمش به کفّار آمده
آن خسرو عالی همم، آن سرور صاحب کرم / ماه عرب شاه عجم، بر خلق سالار آمده
چون کرد آن عالی مُطاع دنیای فانی را وداع / شد روز روشن بی شعاع، مثل شب تار آمده
بعدش علیّ مرتضی اندر لقب شیر خدا / در جمله ی جنگ و غزا آن خیل سردار آمده
انت الکتاب المستبین من نصّ قرآن مبین / انت الولیّ المتّقین در شأن آن یار آمده
بُد زوج زهرای بتول، بودی بنی عمّ رسول / هم در فروع هم در اصول، مقبول غفّار آمده
این پیشوای إنس و جان، پشت و پناه مؤمنان / بس سر فکند از مشرکان تا غیر فرّار آمده
ای “هل انی” بنیان او، وی “قُل کفی” در شأن او / وی انّما در شأن او در نزد جبّار آمده
چون در غزا آن شمع دین آتش بزد بر مشرکین / از نزد ربّ العالمین مدحش به کرّار آمده
روز و شب و شام و سحر از فرّ حیّ دادگر / صلوات بر خیرالبشر بر آن اظهار آمده
تا عمر دارم جمله هی از حق درود پی به پی / بر مصطفی و آل وی بر صحبت اخیار آمده
طالب منم هر صبح و شام، گویم درودت والسّلام / صلوات بر “خیرالانام” تا خیر ستّار آمده

——-

ویراستار: مسعود دبیری