شعری زیبا از شاعر جوان سعید جمالپور

تولد یافتم در شهر محمود* که سال شمسی ام هفتاد و یک بود*
نام من را، چون مبارک شد سعید* خنده بر لب غصه بر ما شد بعید*
هفت سال از عمر، آنجا سپری* خاطرات کودکی و خنده های گذری*
حیف آنجا در مسیر آب بود* مردمان در فکر کوچ و قلب ها بی تاب بود*
هر قبیله سوی جایی کوچ کرد* شهر محمودی به روزی پوچ کرد*
ما بسوی شهر بلغان آمدیم* سوی فرهنگ اصیل و اهل ایمان آمدیم*
از زمان کودکی هم درس بود هم کار جوش* زندگی با رنج و سختی، می شود چون شهد و نوش*
رشته تحصیل من معماری* تا هنر زنده بماند از پی دیناری*
رشته ام بیشترش طراحی است* یا که بهتر هنر جراحی است*
یک بنا بی جان کنم با جان بنا* تا که هر بیننده بیند روح شد از تن جدا*
 هر کسی خواهد بسازد خانه ای* قیمت پایین و زیبا بهر خود کاشانه ای*
می کِشم طرحی به اندک ثانیه*  هر که بیند زود گوید این بنا ساسانیه*
زدم دفتر کنار جوشکاری* دهم با ملت خود دست یاری*
لینک کوتاه: https://wp.me/p3lj1j-dc

4 دیدگاه برای “شعری زیبا از شاعر جوان سعید جمالپور

  1. خیلی شرح حال جالب و قشنگی بود
    دستت درد نکنه انشاالله در هر زمینه ای موفق و کامرواباشی

    در سایه سار امن و ایمان پایدار باشید و جاودان

  2. آفرین! سعی کن قبل از اینکه بیشتر شعر بگویی، بیشتر شعر بخوانی. مطمئن باش وزن شعر و قافیه و ردیف شعرهات بهتر میشه. سرکی هم توی ادبیات بزنی، موفقیتت بیشتر میشه… موفق باشی

پاسخی بگذارید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: