سروده ای درباره بلغان

شکر ایزد را به‌جا می آورم هرکجا نامی زِ “بلغان” آورم مسند گرمی و شور است اینجا حسّ و حالی به وفور است اینجا حاجتی نیست به وصف و تعریف شهره بودَست به “بلغان شریف” شرح حال خواندنی داریم ما چهره‌های ماندنی داریم ما چهره‌ای چون “ممّدِ عبدالرحیم” گیوه بافد؛ زنده بادا و مقیم! وآن دگر هم “علنقِنِ محمدی” در حصیر و بوریا سرآمدی کدخدا داریم “خواجَه محدَلی” روح او مغفور باد و مُنجَلی! “ممّدِ زینل” هیچ یادش کنی؟ او … ادامه مطلب

سلام ای اهل بلغان مردم پاک

سلام اي اهل بلغان، مردم پاک* سلام ای چون طلای مانده در خاک* سلام من به جمع گرم یاران* در این ایام خوش، فصل بهاران* دو بیتی شعر، وصف شهر بلغان* سروده شاعری ناپخته و خام* بگویم از مکانش حوزه لار* فضای سبز، اینجا بوته ی خار* درختان، نخل و گز، کلخنگ و بانه* که هر کس اولی دارد به خانه* زبان ملتش باشد اچمی* کسی اول شنیده گفته رومی* به بلغان فصل تابستان شده ده* زمستان دو شده بر … ادامه مطلب